رضا قليخان هدايت
1084
مجمع الفصحاء ( فارسي )
سر ماهست و من مجنون مجنبانيد زنجيرم * مرا هردم سر مه شد چو مه برخوان من باشد و من تحقيقاته قدّس سرّه مكن يار مكن يار مرو اى بت عيّار * رخ فرّخ خود را مپوشان به يكى بار تو درياى الهى همهء خلق چو ماهى * چو خشك آورى اين بحر بميرند همه زار چو در دست تو باشيم ندانيم سر از پاى * چو سرمست تو باشيم بيفتد سر و دستار عطاهاى تو نقدست شكايت نتوان كرد * و ليكن گله داريم براى دل اغيار مرا عشق بپرسيد كه اى خواجه چه خواهى * چه خواهد سر مخمور به غير از در خمّار سراسر همه عيبيم بديدى و خريدى * زهى كالهء پرعيب زهى لطف خريدار چو ابر تو بباريد برويد سمن از ريگ * چو خورشيد تو در تافت بخندد گل گلزار ز سوداى خيال تو شدستيم خيالى * كه داند كه چه باشيم چه باشد گه ديدار همه شيشه شكستيم و كف پاى نخستيم * حريفان همه مستيم نديده ره هموار